شباهنگ

از تو هر لحظه من تازه و عطرآگینست

با تو هر حادثه یک خاطره شیرینست

روز میلاد من ای عشق نه ‌آذر نیست

روز میلاد من این هفتم فروردینست

نوشته شده در جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 1:48 توسط بهزاد پناهی|

دنیای نسبی من

جای افسانه ها نیست

میدانی

گاهی به برادران یوسف

حق میدهم

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 0:35 توسط بهزاد پناهی|

گاه میخواهم بروم

گاه میخواهم ببرم خودرا از این خاکستان

اما چه کنم

تقدیر من

میراث تلخه میلیاردها ستاره است

در میلیاردها سال پیش.

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۳ساعت 21:34 توسط بهزاد پناهی|

پای دیوانت

چندسال

به من خندیدی؟

وقتی امید

انگشتانم را

درلای اوراقت می انداخت

چند سال؟

،

،

تو را نمی بخشم

تو را نمی بخشم

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 1:50 توسط بهزاد پناهی|

در من هزار مرد تکفیریست

سرگرم کشتار و رجز خوانی

حس غریبی دارم این روزا

ویران و خستم ، مثل کوبانی

تو تازیانه دار این سیرکی

در این جهان بی در و پیکر

این شیر،موش صحنه های توست

آتش گرفته ،رنگ خاکستر

من راویه رویای یک نسلم

من عامل سرکوب این فریاد

من جمع اضدادم،تماشا کن

این تکه پاره پرچم و در باد

وقتی که کوچه معنی ترسه

وقتی سکوت اینقدر حرافه

شاعر همیشه شکلِ تبعیده

نه واژه چسبانهای ِیک کافه

وقتی قلم اینجا قلم میشه

هر قامتی پیش تو خم میشه

صد واژه در سر قلع و قم میشه

معلوم عشق مهدورو دم میشه

تو پشت منطقهای ساطوری

من اونکه میبینه تورو در ماه

دیگه نمیخوام شکل احمق شم

این گردن و حکم تو بسم الله

من مرده ام،یک  عمر تا امروز

پر ترس و پر تردید و بی رویا

شاید جهان دیگه ای وا شه

درهای آزادی به سمت ما

 

نوشته شده در جمعه پنجم دی ۱۳۹۳ساعت 17:13 توسط بهزاد پناهی|

اسپیکر نوای غم بار

من و خط شعر برده

عمو جان کجای کاری

دوره افسانه مرده

مثل سکس بی سرانجام

حال دنیا چه خرابه

چشمای سعادت امروز

غرق آرامش خوابه

جسد به خون تپیده

گلای از شاخه چیده

یه سوال احمقانه

کی به این زمونه ریده؟

من و تو جداییم از هم

شکل گنگ یه قبیله

دیگه پروانه قشنگ نیست

حتی ظلم هم بی دلیله

چکمه سیاه و باتوم

انتهای هر کلامه

برای قلب پر از غم

حتی لبخندم حرامه

به کجا گریز باید

کوچه بن بسته،،هجرت

اوج درک عشق و ایثار

حس آلوده شهوت

هر مسیحی یه یهوداست

هر بهاری یه خزانه

اینجا آزادی اسارت

تهفه تلخ زمانه

آب یخ روی تن ما

چالشی پر از کلاسه

بوسه بر دستان قدرت

انتهای یه حماسه

همه بی کس و غریبیم

مثل ماهی روی ماسه

دستای نجیب ایمان

با گناه توی یه کاسه

،

،

باید از نو پا بگیریم

قبلش باید واژگون شیم

باید تو رگای ایثار

هممون دوباره خون شیم

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۳ساعت 2:3 توسط بهزاد پناهی|

و به جمعه قسم

شنبه ای می آید

که مرا میبرد از این آشوب

و تو هم می دانی

بی تو حس تلخیست

حس یک جمعه بی واژه و گنگ

در ته کاسه چشمان غروب

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۳ساعت 0:33 توسط بهزاد پناهی|

از این چند روز جدایی ، میترسم

از فتنه چندخدایی ، میترسم

بعد سی روز، من و سراشیبی طور

از دیدن گاو سامری میترسم

بی تو من، پاره روزنامه ای در باد

از سرنوشته تلخه کاغذی میترسم

تا ابد خواهم ، که زندانیت باشم

از خبر روز رهایی میترسم

من تورا میپرستم و تو به من بی ایمان

از مومنِ کافر شده ای میترسم

تو مال منی و خوب هم میدانی

از لحظه بی تو بودنی میترسم

از لحظه ، بی تو بودنی  میترسم

از لحظه بی تو، بودنی  میترسم

از لحظه بی تو بودنی میترسم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۳ساعت 18:33 توسط بهزاد پناهی|

اگر بری

تمام میشوم

مثل کوچه بی رهگذر

در انزوای غروب پاییز

اگر بری

اگر

بری

بر باد میروم

چو ناسروده شعری

با چند واژه ناچیز

من ونگوگم

بی گوش

در شهر تب زده

اگر بری از من

دنیای من بی تو

دنیای بی امید

دنیای شب زده

(الهام گرفته از ترانهif you go away)

نوشته شده در جمعه ششم تیر ۱۳۹۳ساعت 13:29 توسط بهزاد پناهی|

کاش

ای کاشی نبود

زیر این طاق کبود

دست تو در دست من

یک وجب خاک خدا

بوسه هایی تا ابد

بی دریغ از آن ما

بی دریغ از آن ما

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۳ساعت 16:0 توسط بهزاد پناهی|


آخرين مطالب
» میلاد
» {آناستازیا}
» افکار بی دلیل// روزهای بی بخار
» آشفته نگاریهای بی دلیل
» تو
» زمانه
» شنبه ای می اید
» میترسم
» اگر بری
» ای کاش

Design By : Pichak